
شب از نیمه نمیگذرد
انگار که در چهارچوب قاب ساعت محصور است
تنهایی همچون طفلی بدخلق
بهانه مادرش را میگیرد
مادری که با رفتنش تنهایی را زایید
و هنوز مادر نشده
ولی انگار وقتش است
چشمان نمناکم به شدت متورم است
شاید چند ساعتی بیشتر به مادر شدن نمانده باشد
خدا میداند
بعد از رفتنش چقدر بغض فرو خورده ام
و چقدر بغض ها مرا فرو خورده اند
غرق تاریک تیره شبم
ردش را روی ماسه ها میشود گرفت
تا جایی که سیل نیامده باشد
و خدا میداند که شبی چند بار
سیل می آید !
تنهایی اضمحلال به دنبال دارد
و من در سیر تکامل انسان
گره بعدی هستم
انسان بدون عشق
روی ماسه های داغ صحرا
و این حلقه بعد است !

و در گذر از انتهای هر روز خود
از کنار من میگذری
چیزی سبک در انتهای سمت تنهایی من هبوط میکند
چیزی سبک تر از بغض قناری های نمناک غروب جمعه
و چیزی در انتهای عبور نمناک تو
چون یک غبارِ سبکِ نرمِ سپید
بر گوشه گوشه تنهایی های مردد من مینشیند
هر غروب
بی تو غروب جمعه است
و هر قناری نمناک بی تو
یک حجمِ سردِ بی حضور است
قسم به بغض قناری های نمناک غروب جمعه
به اندازه یک آینه
و به اندازه فاصله من تا حجم نمناک تنهایی
عاشقت هستم
و مدیون تک تک تنهایی های خالی از حجم تو
و شرمسار ذره ذره اشک های تنهایی بی تو هستم
عکس تو هنوز در کاسه آب لب تاقچه مانده
و سایه تو هنوز از فراز پله های خانه مادربزرگ
قد میکشد
و خود تو
بی آنکه شرمسار تک تک ثانیه های شبیخون تنهایی من باشی
از انتهای سمت تنهایی من میگذری
انگار که نسیمی سبک بر سمت تنهایی من میوزد
از روزی که نیستی
من چیزهایی عجیب حس میکنم
انگار درختی تکیده عروج میکند
انگار که آینه به درخت سجود میکند
و انگار که کودکی شاداب
در انتهای لبخند های نحیف خود
از رسالت شیطان هایی مهربان میخواند
عطر تشکیل اشعار
بوی تولد شعور
و عطر زاده شدن مردوک
از سمت تنهایی من
تا انتهای بی همنفسی های غروب های جمعه
در حال جوانه زدن است
وقتی تو نباشی
مردوک در پای نهر جیحون غسل میکند
وقتی تو نباشی
...
و از روزهای خسته ای که میگذرد
خسته ام
از بسامد مردد رنگ های مرده
از مرگ پی در پی رنگهای مردد
و از انبساط هوا در اطراف چشمانم خسته ام
میل به عطش دارم
میل به تمنای تشنگی در انقباض خنک چشمه
میل به چیزهای مرده دارم
تنهاتر از همیشه و بی صداتر از دیروز
از فردا گریزان و از دیروز هراسان
از انعکاس امروز در شیشه های مشجر خانه همسایه لذت میبرم
کاش امروز بیدار میشدم
اما خواب چنان مرا در آغوش کشیده است که تنها یک سوار
یک سوار با اسب سپید
یک سوار با پرچم آزادی
یک سوار با نام مرگ
فقط یک سوار میتواند مرا از خواب برهاند
امروز دیگر خسته ام
اصوات مزاحم
انبوه افکار مردد
و استمداد کمک یک ماهی
همه و همه مرا میخوانند
آمدم
یا آمدم و یا خواهم آمد
نمیدانم که آمده ام یا نه
ولی می آیم
میدونم که واقعا دارم نسبت به وبلاگم بی مهری میکنم. آخه این نامردیه که هر وقت که دلم میگیره آپ میکنم ولی چه کنم. بهترین از اینجا نمیتونم جایی واسه خالی کردن خودم پیدا کنم.
گاهی وقتا دلم میگیره . گاهی وقتا اونقدر دلم میگیره که از انقباضش تموم دلتنگیهام کوچیک میشن.
اصلا دیگه دیده نمیشن.
چون تو این موقع ها اشک مجال نفس کشیدن به دلتنگی ها هم نمیده. آخه کی گفته مرد نباید گریه کنه؟ مرد خیلی بهتر از زن میتونه گریه کنه چون هر قطره از اشک مرد هزاران قصه ناگفته داره.
نمیدونم چرا اینقدر امروز دلم گرفته. البته میدونم اما فکر نمیکردم که دلم واسه چنین موضوعاتی هم بگیره.
یه شعر از فروغ فرخزاد میذارم چون حال منو بهتر از خودم میتونه بگه.
كسي به فكر گل ها نيست
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي نمي خواهد
باوركند كه باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ي ما خالي است
ستاره هاي كوچك بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتد
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست
ايمان بياوريم
1352 شمسي
راستشو بخواین من بعد از یکی دوتا پست پس وبلاگم یادم رفته بود.
حالا دوباره برگشتم.
قول میدم مرتب آپدیت کنم.
از دوستانی که درخواست تبادل لینک کردن تشکر میکنم که منو لایق دونستن . حتما ترتیب اثر میدم.
از بقیه دوستان هم که به یاد من بودند ممنونم.
داود
از اینکه در این مدت از وبلاگ من سر زدید ممنون
دوباره از تو و از خیالات تو
دوباره معبدی پر از دود
دوباره شعله هایی سرخ
دوباره سرزمینی دور
دوباره مجسمه ای بر فراز
نور است و دود
عشق است و شور عشق
پیچش چرخش فرازی آکنده از فرود
و فرازی پر از فرود
تبی گنگ
زیباست عشق اگر ....
از دوستانی که به من سر زدند ممنونم
از دوستانی که به من لینک دادند هم همینطور . من به دوستان خوبی که لینک دادند لینک دادم.
یه کمی در مورد خودم:
من داود هستم
۱۹ ساله و اهل کامپیوتر . البته هیچی بلد نیستم اما همیشه دوست داشتم بیشتر بدونم .
اینجا رو انتخاب کردم برای نوشتن تا بتونم با فراغ و آسایش بنویسم . بنویسم اونی که توی دلمه بدون اینکه کسی منو بشناسه . من مدیر یک شرکت تجارت الکترونیک هستم . ۱۴ ساعت در شبانه روز کار میکنم . پشت کنکوری . امیدوارم که بازهم به من سر بزنید.چ
ممنون![]()