تبليغاتX
بغض شبانه
سیاه تیره


شب از نیمه نمیگذرد
انگار که در چهارچوب قاب ساعت محصور است
تنهایی همچون طفلی بدخلق
بهانه مادرش را میگیرد
مادری که با رفتنش تنهایی را زایید
و هنوز مادر نشده
ولی انگار وقتش است
چشمان نمناکم به شدت متورم است
شاید چند ساعتی بیشتر به مادر شدن نمانده باشد
خدا میداند
بعد از رفتنش چقدر بغض فرو خورده ام
و چقدر بغض ها مرا فرو خورده اند
غرق تاریک تیره شبم
ردش را روی ماسه ها میشود گرفت
تا جایی که سیل نیامده باشد
و خدا میداند که شبی چند بار
سیل می آید !


تنهایی اضمحلال به دنبال دارد
و من در سیر تکامل انسان
گره بعدی هستم
انسان بدون عشق
روی ماسه های داغ صحرا
و این حلقه بعد است !

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط داود  | 

ستاره های بی رمق

خسته ام !
خسته و پر انرژی !
تا نهایت شب می دوم !
پر از نفرت سرد و بی رمق ستاره ها
گاه بی گاه زمزمه ای می آید !
گویی گل سرخی رخت از دنیای پر از رنج ما برمی بندد !
شب ها میمیرم !
و اینجا همیشه شب است !
و من همیشه مرده !!
و تنفسم بی رمق تر از سوسوی ستاره ها است !
در انتهای قیراندود شب
نوری میبینم
و این سرابی زاییده ذهن مرده من است !
آخر اینجا شب است !
و شب هر نوری را میبلعد !
روزی می آید !
روزی پر از قاصدک
روزی پر از نور
روزی پر از ستاره
و روزی پر از عشق
روزی که در آن بغض ذهنم را بی پروا بشکنم !
روزی که هق هق ثانیه های بی انتهایم
پر از عطر اقاقی های عصر جمعه شود !
پر از تنهایی
پر از انتظار
پر از غربت
بغض هم شرمسار غم های سنگین تنهایی های من است !
لحظه هایم میگذرند !
بی انتها
بی اعتقاد
بی اعتماد
کجاست پایان این شب بی انتها ؟
کجاست انتهای این تنهایی بی پایان ؟
زندگی چرخش بی پرواز است !
زندگی کشتن یک مرغ مهاجر حتی
زندگی مردن یک بیشه پس از زندان است !
بغض هایم تنهاست !
گلویم غریبی میکند !
و اشک هایی که روی باریدن ندارند !
کو سهم من از عشق !!؟
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط داود  | 

چشمان یک عبور نمناک
وقتی تو در گذر از روزهای بی انتها

و در گذر از انتهای هر روز خود

از کنار من میگذری

چیزی سبک در انتهای سمت تنهایی من هبوط میکند

چیزی سبک تر از بغض قناری های نمناک غروب جمعه

و چیزی در انتهای عبور نمناک تو

چون یک غبارِ سبکِ نرمِ سپید

بر گوشه گوشه تنهایی های مردد من مینشیند

هر غروب

بی تو غروب جمعه است

و هر قناری نمناک بی تو

یک حجمِ سردِ بی حضور است

قسم به بغض قناری های نمناک غروب جمعه

به اندازه یک آینه

و به اندازه فاصله من تا حجم نمناک تنهایی

عاشقت هستم

و مدیون تک تک تنهایی های خالی از حجم تو

و شرمسار ذره ذره اشک های تنهایی بی تو هستم

عکس تو هنوز در کاسه آب لب تاقچه مانده

و سایه تو هنوز از فراز پله های خانه مادربزرگ

قد میکشد

و خود تو

بی آنکه شرمسار تک تک ثانیه های شبیخون تنهایی من باشی

از انتهای سمت تنهایی من میگذری

انگار که نسیمی سبک بر سمت تنهایی من میوزد

از روزی که نیستی

من چیزهایی عجیب حس میکنم

انگار درختی تکیده عروج میکند

انگار که آینه به درخت سجود میکند

و انگار که کودکی شاداب

در انتهای لبخند های نحیف خود

از رسالت شیطان هایی مهربان میخواند

عطر تشکیل اشعار

بوی تولد شعور

و عطر زاده شدن مردوک

از سمت تنهایی من

تا انتهای بی همنفسی های غروب های جمعه

در حال جوانه زدن است

وقتی تو نباشی

مردوک در پای نهر جیحون غسل میکند

وقتی تو نباشی

...

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط داود  | 

تنهایی مردد
امروز از خستگی روزهایی که میگذرد

و از روزهای خسته ای که میگذرد

خسته ام

از بسامد مردد رنگ های مرده

از مرگ پی در پی رنگهای مردد

و از انبساط هوا در اطراف چشمانم خسته ام

میل به عطش دارم

میل به تمنای تشنگی در انقباض خنک چشمه

میل به چیزهای مرده دارم

تنهاتر از همیشه و بی صداتر از دیروز

از فردا گریزان و از دیروز هراسان

از انعکاس امروز در شیشه های مشجر خانه همسایه لذت میبرم

کاش امروز بیدار میشدم

اما خواب چنان مرا در آغوش کشیده است که تنها یک سوار

یک سوار با اسب سپید

یک سوار با پرچم آزادی

یک سوار با نام مرگ

فقط یک سوار میتواند مرا از خواب برهاند

امروز دیگر خسته ام

اصوات مزاحم

انبوه افکار مردد

و استمداد کمک یک ماهی

همه و همه مرا میخوانند

آمدم

یا آمدم و یا خواهم آمد

نمیدانم که آمده ام یا نه

ولی می آیم

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط داود  | 

دوگانگی
سلام

میدونم که واقعا دارم نسبت به وبلاگم بی مهری میکنم. آخه این نامردیه که هر وقت که دلم میگیره آپ میکنم ولی چه کنم. بهترین از اینجا نمیتونم جایی واسه خالی کردن خودم پیدا کنم.

گاهی وقتا دلم میگیره . گاهی وقتا اونقدر دلم میگیره که از انقباضش تموم دلتنگیهام کوچیک میشن.

اصلا دیگه دیده نمیشن.

چون تو این موقع ها اشک مجال نفس کشیدن به دلتنگی ها هم نمیده. آخه کی گفته مرد نباید گریه کنه؟ مرد خیلی بهتر از زن میتونه گریه کنه چون هر قطره از اشک مرد هزاران قصه ناگفته داره.

نمیدونم چرا اینقدر امروز دلم گرفته. البته میدونم اما فکر نمیکردم که دلم واسه چنین موضوعاتی هم بگیره.

یه شعر از فروغ فرخزاد میذارم چون حال منو بهتر از خودم میتونه بگه.

كسي به فكر گل ها نيست
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي نمي خواهد
باوركند كه باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ي ما خالي است
ستاره هاي كوچك بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتد
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست

ايمان بياوريم
1352 شمسي

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط داود  | 

دلتنگی های تازه
امروز هوا خیس است
امروز زمین اکنده از هواست
امروز زمین هم خیس است
امروز آسمان خیس است
چشمان من پر از آبی بیکران آسمان است
امروز چشمان من خیس است
امروز حتی اقاقی هم خیس است.
پیکر امروز در میان شاخه های پر از خار اقاقی پاره پاره است
امروز دنیا از خون گرم امروز خیس است
خنده دار ترین قصه امروز
مرگ امروز در میان شاخه های اقاقی هاست
امروز دلم تنگ امروز است
امروز اگر دستانم رها شوند تمام رج های ثانیه های امروز را مینویسند
امروز دستانم دلتنگ امروزند.
امروز هیچ ندارم جز امروز
دیگر نمیخواهم پنجه در خاک افکنم.
نوشتن هم مرا التیام نمیدهد.
دیگر نوشتن هم بس است
2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط داود  | 

شروعی دوباره
سلام

راستشو بخواین من بعد از یکی دوتا پست پس وبلاگم یادم رفته بود.

حالا دوباره برگشتم.

قول میدم مرتب آپدیت کنم.

از دوستانی که درخواست تبادل لینک کردن تشکر میکنم که منو لایق دونستن . حتما ترتیب اثر میدم.

از بقیه دوستان هم که به یاد من بودند ممنونم.

 

داود

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط داود  | 

دوباره از تو
سلام دوستان من

از اینکه در این مدت از وبلاگ من سر زدید ممنون

دوباره از تو و از خیالات تو

دوباره معبدی پر از دود

دوباره شعله هایی سرخ

دوباره سرزمینی دور

دوباره مجسمه ای بر فراز

نور است و دود

عشق است و شور عشق

پیچش چرخش فرازی آکنده از فرود

و فرازی پر از فرود

تبی گنگ

زیباست عشق اگر ....

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط داود  | 

سلام

از دوستانی که به من سر زدند ممنونم

از دوستانی که به من لینک دادند هم همینطور . من به دوستان خوبی که لینک دادند لینک دادم.

یه کمی در مورد خودم:

من داود هستم

۱۹ ساله و اهل کامپیوتر . البته هیچی بلد نیستم اما همیشه دوست داشتم بیشتر بدونم .

اینجا رو انتخاب کردم برای نوشتن تا بتونم با فراغ و آسایش بنویسم . بنویسم اونی که توی دلمه بدون اینکه کسی منو بشناسه . من مدیر یک شرکت تجارت الکترونیک هستم . ۱۴ ساعت در شبانه روز کار میکنم . پشت کنکوری . امیدوارم که بازهم به من سر بزنید.چ

ممنون

 

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1383ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط داود  | 

سلام
از همه دوستانی که افتخار دادند و لینک وبلاگ منو تو وبلاگ خودشون گذاشتن ممنونم

شب شده بود
و بغض از پشت شیشه های بخار گرفته پنجره هم پیدا بود
صورتی که از میان بخارهای پنجره نور می تراواند
و شیشه سخت ترسیده بود
نکند بسوزم (شیشه با خود میگفت)
و اندوه جدایی گلوی مرد را میفشرد
این همه تلاش
این همه کار
و اویی که رفت
و منی که تنها ماندم
و شبی بی پایان
و شانه هایی تنها
و سینه ای پر از اندوه
که شررهای عشقی نهفه رخ مینمود
نکند بسوزم (مرد با خود میگفت)
2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1383ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط داود  | 

سلام
شنیدم
آره دیگه شنیدم
چطوری؟
نفهمیدی؟
نور با من حرف میزنه منم میشنوم
نور دلش خیلی تنگه
با تو حرف نمیزنه
چرا؟
چون نور که حرف نمیزنه
نور میاد
میلغزه و از گوشه اتاق توی خونه رو دید میزنه
منم باهاش حرف میزنم
من؟
نه دیوونه نیستم
من؟
شاید
اما من منم
من همینم
با تمام کوچیکی های بزرگونم
آره

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط داود  | 

 
Search Engine Optimization